
داشتم با خودم فکر می کردم که چی بنویسم؟! از موی تویه ظرف ماستم گرفته.......تا مرد شیکم گنده ای که تو سرویس خودشو انداخته بود روی من به ذهنم رسید! ولی، نه! هیچ کدوم فایده نداشت!

یه دفعه به ذهنم رسید که، این اسم "کوچه" هم، که بالا سر در وبلاگم چسبوندم اسم خزی هستش هااااا.....
خوب اون موقع ها که اینجا تازه راه افتاده بود و با اون حال و هوایی که اون روزا داشت، خیلی هم اسم خوبی بود. ولی به نظرم دیگه دور این اسم گذشته!
نمی دونم، موندم همین جور حیرون!
حالا شما کمکم کنید! اگه فکر می کنید که اسم خوبیه به هم انرژی بدید که این فکرهای مزخرف رو بریزم دور! و اگه شما هم با من در مورد خز بودن اسم "کوچه" هم عقیده هستید! بهم ایده بدید و بگید که با توجه به حال و هوای اینجا چه اسمی مناسب هستش؟
عنوان مطلب رو که نوشتم ناخودآگاه رفتم به 2 سال پیش!
نامه ای یه صفحه ای به دستم رسید که تو اون دوستم گفته بود "تو هدیه خدا برا من هستی..." بی شک هر کسی با خوندن این جمله، مثله من قند تو دلش آب می شه! حالا دو سال از اون زمان میگذره و من و دوستم همچنان مجدّا به دوستیمون ادامه می دیم. ولی......
و اما ادامه داستان....
....من نمی دونم که آیا هنوز بعد از دو سال من براش همون هدیه هستم یا نه؟! با خودم که فکر می کنم میگم، خوب شرایط خیلی فرق کرده! با این حال خیلی دلم میخواد یه بار دیگه حسش رو نسبت به من و دوستیمون در زمان حاضر بدونم! بگه که من براش کی هستم؟!!!

حالا بگذریم، که اصلا قصد گفتن چیز دیگه ای رو دارم!
سال ها پیش وقتی من کوچولو بودم، پدرم بعد از تموم شدن تحصیلاتش از طرف شرکت ایران خودرو یه پیشنهاد همکاری میگیره. اون زمان پدرم معلم بوده و به عشق معلمی پیشنهاد همکاری رو رد می کنه! بعدها ما همش به بابا می گفتیم که اگه تو ایران خودرو مشغول می شدی تاالان یکی از مدیرای اونجا بودی و وضع زندگیمون خیلی با الان فرق داشت! اما پدر هر بار جواب می داد که "من هیچ وقت از تصمیم اون موقعم پشیمون نشدم و الانم از وضع زندگی و کارم راضی هستم! شما هم ناشکری نکنید...."
این حرف بابا خیلی به دل من می چسبه و من کلی از وجودش و حرفاش لذت می برم! (بابا جونم روزت مبارک!!! ایشالا همیشه زیر سایه ات یه بچه خوب باشم!)
این ماجرا در ناخود آگاه من، از بچگی ایران خودرو رو سرزمین رویاها کرده بود! شنیدن از ایران خودرو و شرایط و مزایاش از دور و نزدیک آب و از دهنم آویزون می کرد.
تا اینکه من دانشگاه رشته مدیریت بانکی قبول شدم و دیگه به کل فکر ایران خودرو از کله ام پرید! ولی همیشه با خودم می گفتم که چه خوبه که آدم تا از دانشگاه فارغ می شه از یه جایه خوب برا آدم پیشنهاد همکاری بیاد! (مثل بابام)
چهار سال درس خوندن تموم شد و کار دوران دانشجوییم رو هم از دست داده بودم. وضعیت خدمتم هنوز نامشخص بود و کنکور ارشد مرحله اول هم قبول نشده بودم. یکی دو ماهی دنبال کار های فارغ التحصیلی و خدمت بودم و هیچ کار مشخصی نداشتم. همون دوست فوق الذکر دائما بهم نهیب میزد که نصیر تو شدی یه آدم الاف و شلُّ ول بی خاصیت که هیچ هدفی نداره. منم هی از وضعیت به وجود اومده حرص می خوردم!
اویل شهریور پارسال بود که دستم تو فروشگاه کتاب کودکان یه انتشاراتی بند شد! اولش قرار بود تو قسمت بازرگانی اون انتشارات کار کنم، ولی چون هنوز تکلیف خدمتم مشخص نشده بود، شدم یه کتاب فروش ساده! تو همین گیرو دار بود که از خدمت سربازی معاف شدم، و بهم خبر رسید که کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد مرحله دوم قبول شدم. و چند وقت بعد یه خبر خیلی مهم تر.......
..........ذوق مرگم کرد. سر کار بودم و داشتم کار هام رو می کردم که پدرم تماس گرفت و گفت "از یه شرکت وابسته به ایران خودرو تماس گرفتن و گفتن که تو رو دانشگاه بهشون برای استخدام معرفی کرده...." و یه شماره داد که زنگ بزنم و ببینم جریان چیه!
همون روز از محل کارم با شماره تماس گرفتم. خانومه بهم گفت که فردا برم اونجا تا صحبت کنیم! من هم فردا صبح راه افتادم به سمت دفتر شرکت. برام در مورد کار توضیحاتی داد و یه فرم و رزومه داد که پر کنم! بعدشم گفت ما نیم ساعت دیگه از چند نفر می خواهیم آزمون بگیریم، اگر آماده هستی بمون! من هم که همیشه برا هر آزمونی آمادگی دارم نشستم و آزمون رو دادم! امتحانش 3-4 ساعتی طول کشید. خانوم مهربونه گفت که ساعت 3 چند تا ازمدیران میان برا مصاحبه تو هم خودت رو برسون تا کارت زود تر راه بیوفته....
بعد از انجام مصاحبه و جواب دادن به چند تا سوال علمی و تخصصی و .... مدیر منابع انسانی شرکت گفت که از نظر اونها من پذیرفته شده هستم و چند تا کار قانونی مثله تست اعتیاد و عدم سوء پیشینه میمونه که فردا برو دنبالش.
اون روز 2 شنبه بود، من 2-3 روز دنبال کار های اداری رفتم و از روز شنبه اش دیگه رفتم سر کارم! کیلومتر 14 جاده مخصوص کرج. سرزمین آرزوهای کودکی! به همین سادگی، در عرض کمتر از یه هفته من شدم کارمند شرکت ایران خودرو! خدا اون چیزی رو که از بچگی بهش فکر کرده بودم، بهم هدیه داد.
اونقدر کارم و رو با عشق و علاقه و پشتکار انجام دادم که الان به گفته رئیسام، خیلی نزدیکه که بهم پست بدن! ولی......
به اصرار شوهرعمه ام که کارمند بانک ملی هستش، تو آزمون استخدامی بانک ملی شرکت کردم. چند وقت پیش نتایجش اومد و معلوم شد که ازبین ششصد، هفتصد هزار نفر شرکت کننده من هم قبول شدم! و یه روز رفتم مدارک لازم رو تحویل دادم! حالا قراره دعوتم کنن برا مصاحبه.
خوب بانک یه سری مزایایی داره که اینجا نداره و اینجا هم یه چیزایی داره که بانک نداره! خلاصه اینکه الان کلی موندم تو دو دلی، دلم اینجاست ولی عقل و همه می گن که بانک بهتره......
آخه مگه آدم به همین راحتی هدیه خدا رو رد می کنه؟!!!
دروووووووووود
نمی دونم این کار خوبیه یا بدیه!
ولی فعلا همینه که هست!
اصلا هم برام مهم نیست یه عده آدمِ مزخرف بیان بگن چرا چرت و پرت می نویسی!
خوب چیکار کنم؟ دلم گرفته، دست خودم نیست که.....
دلم
از دست آدم هایی که یه روزی بودن و الان نیستن
از دست تاریخ
از دست احساسات خودم که یه جا باید کنترل بشه
از دست بارونی که نمی باره
گرفته.
حالا یه سیستم خودکار، تو وجودم همه چیز رو کم رنگ می کنه تا منبع دل گرفتگی هم، بی اهمیت جلوه بده!
یه چیزی تو وجودم داره تر و خشک رو با هم می سوزونه!
اصلا تقصیره تو هستش که با هام حرف نزدی!
انقدر باهام حرف نزدی که، من هم حالا با تمام نیاز درونی که بهت دارم، باهات حرف نخواهم زد!
آخه یعنی چی که هر چی قدیمیا می گفتن، ما جدیدیا می زنیم زیرش و می گیم اینا خرافاته و سنتیه و مدرن نیست و چه و چه وچه.....
اصلا اصلانشم عشق کافی نیست!
که چی دو تا جوون تا هم دیگه رو می بینن و دو کلام با هم حرف می زنن و بالاتر از اون، با شناخت عاشق هم میشن، دیگه همه چیز رو تموم شده می دونن؟!!!
اونقدر چیزای بزرگتر و حساس تر از عشق هست که اگه نباشه، سنگ رو سنگ نمی ایسته!
نمی گم عشق بده!
خیلی هم خوب و محترمه! ولی همه چیز نیست!
می خوای قبول کن، می خوای هم نکن!
دروووووووووووود
نمی دونم چندم تیر 1382 بود که حول و حوش ساعت دوازده از دانشگاه علم و صنعت که
حوزه امتحان کنکورمون بود خارج شدم!
دو سه هفته مونده به کنکور از مسعود جدا شدم، تا دیگه هر کسی واسه خودش عملیات
جمع بندی اطلاعات رو انجام بده! (آخه اون سال واسه کنکور من و مسعود با هم دیگه درس
می خوندیم!)
طبقه بالای خونه مادر بزرگم خالی بود. در واقع اتاق پذیرایی از مهمون ها بود و
کسی به اونجا رفت و آمد نداشت. من هم تو این دو سه هفته به خونه اونها رفتم و از
صبح تا ظهر و از ظهر تا شب رو با کتاب و تست سپری می کردم!
صبح روز کنکور مادر بزرگ بعد از خوندن نمازش، بسم اله گفت و با سلام و صلوات من رو
از توی پارچه خاصی که وسطش سوراخ بود و دور و برش دعایی نوشته شده بود (اسمش قلعه
یاسین هستش) عبور داد. بعد هم در حالی که می گفت چه دعا هایی بخونم برام آرزوی
موفقیت کرد و به خدا سپردم!
جامدادیِ پر از مداد و پاک کن و تراشم دیگه داشت می ترکید وقتی دو تا بسته metro رو توش گذاشتم. آخه همه کارشناسا می گفتن که خوبه سر کنکور
یه شکلاتی آبنباتی چیزی همراه آدم باشه تا مبادا فشارش بیوفته و از سر خستگی مخش
دیگه تعطیل شه! ولی احتمالا منظور اون همه کارشناس دو تا بسته شکلات سنگین نبوده!
الان هر چی دارم فکر می کنم یادم نمی یاد که اون روز از بچه های آشنا و همکلاسی
ها، کسی رو هم دیدم یا نه، خوب البته هیچ فرقی هم نمی کنه که دیده باشم یا نه!
وسط یکی از راهرو های دانشکده کامپیوتر صندلیی بود که عکس من بهش چسبیده شده
بود. امتحان خوب پیش می رفت تا زمانی که مسئول خدمات هنوز کارش رو شروع نکرده بود.
به تست های مربوط به اجتماعی و تاریخ و جغرافیا رسیده بودم که این آقا با پارچ و
سطل و بقیه وسایل پخش آب کنار من کارش رو شروع کرد و تمرکز من پرید. با هر صدای
شرشر آبی که از سطل توی پارچ می ریخت، انگار که همه چی تو کله من هم قاطی پاتی می
شد، اگه یه ذره چیزی هم بلد بودم دیگه یادم نمی یومد.
وقتی از دانشگاه خارج می شدم، هیچ امیدی به قبولی نداشتم! ولی سعی می کردم روحیه ام رو تا آزمون دانشگاه آزاد حفظ کنم.
وقتی از دانشگاه خارج می شدم، دو تا بسته شکلات آب شده تو جامدادیم بود!

حالا هفتم تیر 1387 هستش! حالا دوباره بعد از پنج سال دارم فشار و استرس
کنکور رو تجربه می کنم. آخه امسال 3 نفر از نزدیک ترین های من درگیر کنکور بودند و
مثله بقیه نتیجه این آزمون خیلی براشون حساس و مهم هستش! آخه اونها هم مثله بقیه
این آزمون رو تعیین کننده سرنوشت فرداشون می دونند.
از ته قلبم برا اونی که دیروز، اونی که امروز و اونی که فردا امتحان میده
آرزوی موفقیت می کنم!
درووووووووووووود
"نمی خوای بهم تبریک بگی؟!"
آخه کارنامه گرفته بود و شاگرد اول مدرسه شون شده بود. خوب معدل هیژده و نود و
نه صدم برا رشته ریاضی پیش دانشگاهی خیلی خوبه.....
اینا رو که تعریف می کرد یاد کوچولوگی های خودم افتادم!
یاد اینکه تمام دوران دبستان رو شاگرد اول بودم! یاد لوح تقدیر هایی افتادم که
به شاگرد اول ها می دادن و عکسای دسته جمعی که با معلم می انداختیم. سراغ آلبوم
عکسام رفتم!
اینجا رو نیگاه کن، اون زمونا همه شاگرد اول می شدیم! آخه، همه لوح تقدیر به دست کنار معلم وایسادن!
یادم افتاد که چند تا لوح تقدیر هم از دوران راهنمایی و دبیرستان دارم، ولی
اون زمونا دیگه شاگرد اول نبودم!
یادم افتاد که با بدترین معدل ممکن دیپلم ریاضی رو گرفتم و چون مدرسه مون جزء دبیرستان
های خوب و خاص شهر بود، اجازه ندادن که پیش دانشگاهی رو هم همون جا ادامه بدم!
یعنی یه جورایی اخراج شدم!
من هم سر خورده از رشته ریاضی کنار کشیدم و پیش دانشگاهی رو تو یه مدرسه
پیزووری، انسانی خوندم! اون سال برا انتقام گرفتن از رشته ریاضی و دبیرستان قبلی
هم که شده دوباره شاگرد اول شدم! شاگرد اول کلاس، مدرسه، و حتی منطقه مون!
دوباره بعد از چند سال شاگرد اول شده و لوح تقدیر گرفته بودم، این بار در بین
تموم شاگرد اول های شهر تهران! من یکی از شاگرد اول های شهر بودم، و این بار نه
مدیر مدرسمون، که وزیر آموزش پرورش بهم لوح تقدیر داد!
تویه اون مراسم شاگرد اول دبیرستانی که ازش اخراج شده بودم رو هم دیدم!
حالا یه اخراجی و یه شاگرد اول در کنار هم ایستاده بودند.
"چی شده؟ کارِت جایی گیر افتاده؟"
"وااااا چرا مثله پاسدارها حرف می زنی؟!"
"بهت میادا، بزار بلند شه"
"می خوای آهن بگیری؟"
"اَه، دلمون سیاه شد. نمی خوای بزنیش؟!"
"تو هم برا بابابزرگ مسعود عزا نیگه داشتی؟!"

حالا از شانسته که تو این مدت تنوع طلبانه ی تغییرات، رئیس حراستِ جایی که توش
کار می کنی بخواد ببینتت یا برای ورود به پارکی که توش قرار گذاشتی نیاز به کارت
یکسان سازی باشه.
وقتی که گفت فلان جا، قراره بریم. گفتم "وااااا، اونجا که مجرد راه
نمیدن، تازه کلی سپاهی مِپاهی اونجاست....". شونه هاش رو بالا انداخت و گفت
"ما هم که مجرد نیستیم! خوب بابای اونم سپاهیه دیگه!!!" تو دلم گفتم
"وااااا...."
جلوی در نگهبانه یه نیگاه چپ چپی انداخت و گفت مجرد راه نمی دیم!
" ما خانوادمون تو هستن، می خواید زنگ بزنیم بیان!" اینا رو با یه
لحن حق به جانبی گفت. طوری که من هم باورم شده بود خانوادمون تو هستن!
"کارت یکسان سازی دارید؟!"
نیگاهی بهم انداختیم. معلوم بود که
اون هم مثل من نمی دونه کارت یکسان سازی چیه. جوری که خیلی تابلو نشه گفت
"آره، ولی همه کارتهامون رو خونه جا گذشتیم!"
یه نگاه عاقل اندر سفیهی (سفیحی/صفیهی/صفیحی) به جفتمون انداخت و گفت
"خوب برید، ولی اگه راهتون ندادن به من ربطی نداره ها"
یه نیشخندی زد و گفت "راهمون میدن..."
آخه درسته که کارت یکسان سازی نداریم ولی ریش که داریم....

درووووووووود
فضای بیرونی - صبح - نرسیده به محل کار
همکار (شاد و شنگول، پر انرژی): سلام پسر، صُبت به خیررر...
پسر (با چشای پف کرده، بی حوصله): سلام، صبح به خیر!
همکار: واااای تیمتون هم که قهرمان شد! چه بازیی بودااا...
پسر: آره، حقشون بود!
همکار (هنوز پر انرژی): ولی هفت دقیقه وقت اضافه زوووووور داشت!
پسر (شونه هاش رو بالا میندازه، لباش رو کج و ماواج می کنه): نمی دونم.
همکار (دلسوزانه): چته پسر؟! تو لَکی؟!
پسر: چیزی نیس. خوبم.
فضای داخلی – حوالی ظهر – محل کار، پشت میز
ارباب رجوع: سلام آقای میم، احوال شما؟
پسر (با لبخند و خوشرو): سلام مرسی، شما خوب هستی؟
ارباب رجوع: آقای میم، وام من حاضر شده؟
پسر: شمارتون رو بگید براتون چک کنم.
ارباب رجوع: هشتاد و چهار، پنجاه و پنج، سی و.....
پسر: نه متاسفانه، ایشالا تا آخر هفته حاضره.
ارباب رجوع: آها باشه، پس آخر هفته مزاحمتون می شم!
پسر: خواهش می کنم، وظیفه است! قربان شما.
فضای داخلی – پنج دقیقه بعد
پسر پشت میز،
دستش زیر چونه اش، غرق در خودش، قطره اشک گوشه چشمش....
فضای بیرونی –
عصر – داخل سرویس
همکار: خسته
نباشی پسر.
پسر: مرسی تو هم
همینطور!
همکار: ما
نفهمیدیم، امروز تو چِت بودااا؟!
پسر: چیزیم نیس!
یه ذره دلم گرفته!
پسر آهی می کشه،
هدفون تویه گوشش می ذاره و چشم هاش رو می بنده!
صدای موزیک هدفون: عاشق نموندی رفتی، با من نموندی رفتی، بی تو میمرم.....
پانویس:
بعد از نوشتن شعر، متن های ادبی، احساسی، تخصصی، انتقادی و سیاسی، حالا فیلمنامه می نویسیم! (هرهرهرکرکرکر....)
دروووووووووود
یه روز از مرگ پدر بزرگش گذشته بود که بهش زنگ زدم! بهشت زهرا بود و منتظر
آوردن مرحوم از غسال خونه.....
همیشه نمی تونم، سخته برام، انگار باید از یه سد گنده رد بشم. وقتی که می خوام
به یکی تسلیت بگم! خیلی سخته روبرو شدن دوباره با کسی که یه شرایط ویژه مثله مرگ
یه عزیز رو پشت سر می زاره. حتی اگر که اون یکی مثله دادشم باشه. حتی اگر اون
مسعود باشه!
اگر چه می دونم شاید با من بودن یه ذره آرومش می کنه!