تبليغاتX
کـــــــوچـــــه
کـــــــوچـــــه

داستان ها اگر که تکرار نشن از یاد میرن!


چه داستان هایی داشتیم، داستان تو و بهرام تو مهدی، داستان من و ندا. اما حالا داستان ها عوض شدن! ما هم عوض شدیم.


داستان امروز من داستان نداست، داستان ندا و تموم نداهاییست که خونشون به نا حق روی زمین ریخته می شه! داستان من داستان بچه های فلسطینی نیست که معلوم نیست واقعا کشته شدن یا به ذعم تلویزیون دروغ پرداز ما کشته می شن! اصلا داستانم این هم نیست که دخترک رو کی و چه جوری کشته!

داستان داستانه قطره های خونیه که روی زمین ریخته شده، خونه یه دختر یا پسری هم سن سال من که فقط حرفش رو زده یا نزده!

وقتی یه نفر کشته می شه، یعنی کسی که تا دیروز زنده بوده و راه می رفته و بین ما ها نفس می کشیده حالا دیگه اولین حقش یعنی زنده بودن رو هم نداره! این منو داغون می کنه که چه جوری ما حاضر می شیم این اولین حق رو از یکی مثله خودمون بگیریم!

من نمی تونم کشته شدن یکی مثله خودم رو تحمل کنم!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
درووووووود

مثل همیشه متین و موقر حرف می زد. زیاد احوال پرسی نکرد و جملاتش کوتاه بود. انگار قصد داشت به آخر یه چیزی برسه!

"نصیر یه چیزی ازت بخوام انجامش می دی؟"

آدمی نبود که بخواد باری بر دوش کسی بزاره. شصتم خبر دار شد که چی می خواد بگه!

محکم گفتم آره، هر چی که باشه. دلم می خواست که راحت بتونه حرفش رو بزنه!

"نصیر می خوام شماره ام رو از تو گوشیت پاک کنی..."

قبل از اینکه حرفش تموم شه، گفتم باشه حتما همین الان اینکار رو می کنم. این همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم.

"می دونی چقدر برام سخته....."

آره، می تونم درکت کنم، خوب تو الان زندگیت وارد یه مرحله تازه ای شده. اصلا هم ناراحت نباش، خیلی هم کاره خوبی می کنی.....

اونو تقویت می کردم و بهش روحیه می دادم و براش خوشحال بودم. از یه طرف هم دلم شکسته بود و ناراحت دوستیه خوبی بودم که به همین راحتی از دست رفته بود.

اون اولین دوست من بود که شوهر کرد......

بعد از اون خیلی با خودم فکر کردم که واقعا ها...... پسر همه اینا میرن و دیگه هم محلی بهت نمی زارن و اصلا هم یادشون نمیاد تو رو. به همین سادگی.




لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

(14/8/87==>16/8/87)

نوشتن و حرف زدن در مورد یه وبلاگ که تو همیشه یکی از رهگذراش بودی و همیشه از باغ دلتنگی اون وبلاگ گذر کردی و در این روزهای اخر و نزدیک به بهار به وجود اومدنش که شاهد تنها بودن و متروک شدنش بودی خیلی سخت میتونه باشه!

شاید کوچه کم رهگذر شده باشه... شاید کوچه رنگ و بوی سابق رو نداشته باشه... ولی با این همه حال  داره تولد 3 سالگیه خودش رو در روزهای به ظاهر تنهای خودش جشن میگیره...

 خب تولد گرفتن و تولد رفتن و به یاد تولد افتادن اونم با تاخیر واسه خودش یه حس و حال خاص خودش رو داره...نه اینکه فراموش شده باشه نه!... تنها و تنها دلیلش میتونه وجود کوچه گردی باشه نام اشنا که کمرنگ بودن حضورش در کوچه جو کوچه رو عوض کرده و تولده کوچه رو به تعویق انداخته!

این دومین سال از 3 سالگیه کوچه است که من واسه تولدش قلم میزنم...و دارم در حالی براش قلم میزنم که سردی هوا انگشتام رو به لرزه انداخته و ابریه اسمونش دلم رو به تاپ تاپ...ریزه ریزه نم نم بارووون میاد و اهنگ  های ملایم فریدون فروغی ادم رو حالی به حالی میکنه و میل کردن گز اردی, شیرین بودن قلم زدن رو دوچندان میکنه...

نمیدونم باعث تاسفه یا خوشحالی که من دارم قلم میزنم ولی امیدوارم که سالهای سال کوچه کوچه بمونه وبرسه به اونجایی که لایق رسیدنه ودر کنار رهگذرهای خوبی مثل شما پا بگیره. و امیدوارم که تا تولد بعدی حضور کوچه گرد رو در اینجا بیشتر شاهد باشیم وتولد بعدی رو خودش جشن بگیره...

 کوچه بابت داشتن چنین رهگذرهایی که هیچ وقت تنهاش نزاشتن تا کوچه بی رهگذر بمونه افتخار میکنه...

کوچه" تولدت مبارک"  امید است که تمامیه رهگذرانت پایدار و قلم نویسندت همیشه سبز باقی بمونه...

"" شب مهمونی ابرها...

                          شب خالی از ستاره....

                                                  " شب انتظار باروون...

                                                    که بباره یا نباره..."                      

                            مونده از تموم دنیا...

                                                   مرد کوچه گرد پاییز...

اخرین رهگذر شب ...

                        با ترانه ای غم انگیز...

                                                حالا من مونده ی سایه ام...

که اونم عمری دوباره...

                       وقتی اخرین چراغ کوچه...

                                              پلک رو هم میزاره... 

                                                 میریزه غم صداش تو سکوت سرد کوچه...""

 ممنون از حضور گرم همتون...

 پی نوشت: ما هم از اینجا به بعضی ها اخطار میدیم که با وجود مشغله های زیاد بازم به اینجا بیشتر سر بزنه و حال و هوای کوچه رو با حضور گرم خودش عوض کنه...

پی نوشت 2: اینجا تریبون ازاده ازاده هر چه میخواهد دل تنگت در مورد" کوچه و کوچه گرد" بگووو...(انتقاد یا پیشنهاد برای ارتقا کوچه...).


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دروووووووود

 

"دیدی! این همه ادعای رفاقتش می شد، عروسیش دعوتمون نکرد؟"

"مامان، بچه ها دارن تو کوچه فوتبال بازی می کنند، منو بازی نمی دن..."

"من همه این کارا رو فقط به خاطر اون کردم، ولی محل سگم هم نذاشت!!!"

"این همه گذاشته رفته اروپا، فقط یه تی شرت واسه من آورده..."

"چند وقته ما رو تحویل نمی گیره...."

 

 

وقتی انتظار داری یه کسی یه کاری و بکنه و یه اتفاقی بیوفته! وقتی که اون آدم، اون کار رو نکنه! وقتی که اون اتفاق نیوفته. چه حالی می شی؟!!! هیچ چیز من رو تا این حد کلافه و عصبی نمی کنه......

 

خیلی به آدم سخت میگذره وقتی توقع داری یکی، کاری رو برات انجام بده و اون وقت نه تنها کار رو برات انجام نمی ده، بلکه اصلا تو رو به حساب هم نمیاره!

 

نمیشه از مامان توقع داشت که هر روز صبح بعد از دوش گرفتن جنابعالی یه پیرهن اتو کرده و سفره صبحونه برات آماده کنه! به خدا اونم دلش می خواد تا لنگ ظهر بخوابه!

نمیشه از  gf توقع داشت که هر وقت زنگ زدی جواب بده! خوب اونم دوست داره یه ساعت هایی کنار باباش بشینه و باهاش درد و دل کنه!

نمیشه از دوست تواقع داشت که هر وقت گفتی شام بریم بیرون، بگه باشه!

نمیشه از کسی توقعی داشت، هر چند اون توقع خیلی کوچولو باشه!

 

نباید آدم از بقیه آدم ها متوقع باشه، چون اینجوری با یه دنیا توقع بر آورده نشده روبرو می شه! نباید توقع بیجا داشته باشی. چون به خودت سخت میگذره!

 

تصمیم گرفتم، آدم بی توقعی بشم! از هیچ کس و برادر و پدر و مادر و دوست و همکار و عزیزی توقعی نداشته باشم!

 

لا اقل شاید یه ذره آرامش و تجربه کردیم.

gipsy kings

 

 

پانویس:

1- از واژه "دوست دختر" خیلی بدم میاد!

۲- این روزها Gipsy Kings گوش می دهیم. شما چطور؟

3- حالا بعد از زلزله که تو کوچه اومده بود و همه جا رو به هم ریخته بود، دوباره باز می گردیم.....


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |