تبليغاتX
کـــــــوچـــــه
کـــــــوچـــــه
درووووووود

مثل همیشه متین و موقر حرف می زد. زیاد احوال پرسی نکرد و جملاتش کوتاه بود. انگار قصد داشت به آخر یه چیزی برسه!

"نصیر یه چیزی ازت بخوام انجامش می دی؟"

آدمی نبود که بخواد باری بر دوش کسی بزاره. شصتم خبر دار شد که چی می خواد بگه!

محکم گفتم آره، هر چی که باشه. دلم می خواست که راحت بتونه حرفش رو بزنه!

"نصیر می خوام شماره ام رو از تو گوشیت پاک کنی..."

قبل از اینکه حرفش تموم شه، گفتم باشه حتما همین الان اینکار رو می کنم. این همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم.

"می دونی چقدر برام سخته....."

آره، می تونم درکت کنم، خوب تو الان زندگیت وارد یه مرحله تازه ای شده. اصلا هم ناراحت نباش، خیلی هم کاره خوبی می کنی.....

اونو تقویت می کردم و بهش روحیه می دادم و براش خوشحال بودم. از یه طرف هم دلم شکسته بود و ناراحت دوستیه خوبی بودم که به همین راحتی از دست رفته بود.

اون اولین دوست من بود که شوهر کرد......

بعد از اون خیلی با خودم فکر کردم که واقعا ها...... پسر همه اینا میرن و دیگه هم محلی بهت نمی زارن و اصلا هم یادشون نمیاد تو رو. به همین سادگی.




لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |