تبليغاتX
کـــــــوچـــــه
کـــــــوچـــــه

داستان ها اگر که تکرار نشن از یاد میرن!


چه داستان هایی داشتیم، داستان تو و بهرام تو مهدی، داستان من و ندا. اما حالا داستان ها عوض شدن! ما هم عوض شدیم.


داستان امروز من داستان نداست، داستان ندا و تموم نداهاییست که خونشون به نا حق روی زمین ریخته می شه! داستان من داستان بچه های فلسطینی نیست که معلوم نیست واقعا کشته شدن یا به ذعم تلویزیون دروغ پرداز ما کشته می شن! اصلا داستانم این هم نیست که دخترک رو کی و چه جوری کشته!

داستان داستانه قطره های خونیه که روی زمین ریخته شده، خونه یه دختر یا پسری هم سن سال من که فقط حرفش رو زده یا نزده!

وقتی یه نفر کشته می شه، یعنی کسی که تا دیروز زنده بوده و راه می رفته و بین ما ها نفس می کشیده حالا دیگه اولین حقش یعنی زنده بودن رو هم نداره! این منو داغون می کنه که چه جوری ما حاضر می شیم این اولین حق رو از یکی مثله خودمون بگیریم!

من نمی تونم کشته شدن یکی مثله خودم رو تحمل کنم!


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |